پاسخ ابن عربی
در آثار شیخ اكبر شاید نتوان آن پرسش را به گونهای صریح با پاسخی مستقل پیدا كرد؛ اما چنانكه پیش از این ذكر شد وی در یكجا سبب عشق را، مال میداند و در جای دیگر ذیل پرسش از منشأ عشق میگوید كه عشق از تجلی خدا در اسم جمیلاش ناشی میگردد.
در نگاه بدوی به این دو مطلب، شاید چنین به نظر رسد كه ابن عربی جمال را مقدم بر عشق میداند اما وقتی وارد تفصیل بحث میشویم و به جزییات آن نظر میكنیم روشن خواهد شد كه مطلب به این سادگی نیست و بسیار پیچیده و ظریف است.
در جایی وی این پرسش را طرح میكند كه: «ما كأس الحبّ؟»(62) (جام عشق چیست؟) مراد وی از «جام عشق» ظرفی است كه محبت در آن حلول میكند و متجلی میشود. پاسخ او این است كه «جام عشق، قلب عاشق است نه عقل و حس او»(63). اكنون اگر از او بخواهیم برای او توضیح دهد كه چرا قلب، جایگاه حلول عشق است، خواهد گفت كه رفتار و كردار محبوب متنوع است و «هر لحظه به رنگی بت عیار درآید»؛ عقل و حس گرفتار قیودند و تختهبند محدودیت خویش؛ از این رو نمیتوانند ظرفی مناسب برای قبول مظروفی پركرشمه و هزار چهره باشند. (64) علاوه بر آن «عشق، احكامی فراوان، مختلف و متضاد دارد و هیچ قوهای از قوای انسان، این احكام را برنمیتابد مگر آنكه توان آن را داشته باشد كه همراه با آن احكام متضاد عشق، در انقلاب و تحول باشد و تنها قلب است كه این توان را دارد».(65)
قلب همانند ظرفی بلورین و شفاف، همواره در حال پذیرش تنوع الوان مایعاتی است كه درون آن ریخته میشود و آماده است كه به رنگ آنها درآید چرا كه رنگ عشق، رنگ معشوق است.(66)
بنابراین تقید و محدودیت عقل و حس به آنها اجازه نمیدهد كه وارد حوزه محبت و عشق شوند. اكنون اگر نتایج مباحث مربوط به عقل و قلب را- كه در بخش دوم همین رساله آمده است و مطابق آن جایگاه ادراك و معرفت از عقل سلب شده و به قلب انتقال یافته- به نتیجه بحث حاضر ضمیمه كنیم، حاصلش این خواهد بود كه عقل، نه قادر به معرفت و ادراك زیبایی است و نه توان قبول عشق را دارد. جمال و زیبایی معشوق بر قلب تجلی میكند؛ عشق پیدا میشود؛ آنك همه قوا و نیروهای انسان، معشوق و همه متعلقاتش را زیبا میبیند.
اكنون همه سخن در این است كه تجلی جمال و زیبایی بر قلب، چگونه صورت میگیرد و سازوكار آن چیست؟
چنین به نظر میرسد كه پاسخ صریح از ابن عربی در این باره وجود ندارد، اما از مجموعه مباحثی كه در باب عشق و زیبایی دارد میتوان چنین استنباط كرد كه این، عاشق نیست كه معشوق را برمیگزیند، بلكه معشوق و محبوب است كه عاشق را انتخاب میكند و جذب مینماید. در اینجا وضعیتی رازناك و اسرارآمیز وجود دارد یعنی وضعیت وجودی شیء یا شخص مورد علاقه در یك آن، با نگاه خاصی گره میخورد و صاحب نگاه را به سوی خویش جذب میكند و نطفه عشق منعقد میگردد. آنك قوة خیال دست به كار میشود و به تولید زیبایی و عشق میپردازد.
ابن عربی عشق را دارای سه مرتبه میداند: طبیعی، روحانی و الاهی(67). این سه مرتبه، بیان مراتب عشق در قوس صعود است و در طول یكدیگر قرار دارند. عشق طبیعی، عشق عوام است و غایت آن اتحاد روح حیوانی است. عشق روحانی امری درونی است و غایت آن تشبه به محبوب است همراه با ادای حق او و شناخت قدرش و عشق الاهی حبّ خداست نسبت به عبد، و حبّ عبد است نسبت به خدا چنان كه فرمود: «یحبهم و یحبونه».(68)
شیخ اكبر این سه مرتبه از عشق را به تفصیل مورد بحث قرار میدهد ولی در مسئله موردنظر، ما صرفاً رأی او را درباره عشق طبیعی كه پایینترین مراتب عشق است بررسی میكنیم. زیرا وقتی رابطه عشق و زیبایی را در این مرتبه، كه جمال معشوق، سهلتر از مراتب بالاتر قابل ادراك است، معلوم كردیم، این رابطه به طریق اولی در مراتب دیگر وجود خواهد داشت.
عشق طبیعی همان است كه بسیاری از انسانها به نحوی آن را تجربه میكنند و با آن آشنایند. ابن عربی شرط عشق طبیعی را آن میداند كه عاشق و دلداده از عالم طبیعت باشد اعم از اینكه معشوق و دلدار در عالم طبیعت باشد یا در ورای آن.(69) از نظر وی سبب و عامل عشق طبیعی یا دیدن است یا شنیدن(70). یعنی این عشق یا مولود دیدن است- آنگاه كه محبوب نیز از عالم طبیعت باشد- و یا معلول شنیدن- آنگاه كه محبوب، نامرئی و در ورای طبیعت باشد.
بدین گونه ابن عربی شروع عشق در جهان طبیعت را با دیدن و شنیدن میداند اما همه سخن در این است كه یك دیدن یا شنیدن- كه به نظر میرسد ابزار ارتباط با زیبایی و جمال است و در خرمن هستی عاشق نخستین جرقه را تولید میكند و میرود تا وجود او را شعلهور سازد- قدرت آن را ندارد كه همه زیبایی و جمال معشوق را به عاشق منتقل كند. پس چگونه است كه گاه حتی یك دیدن یا یك شنیدن، میتواند عشقی پایدار و استوار پدید آورد؟ اینجاست كه وی چگونگی پیدایی عشق را چنین تبیین میكند كه: یك نگاه یا یك سماع به تنهایی و با صرفنظر از سایر عوامل، قادر نیست عشق پدید آورد شاید بدان جهت كه مجرای نظر و سماع، تنگتر و كوچكتر از آن است كه بتواند جمال محبوب را به بیننده یا شنونده انتقال دهد. از این رو قوهای دیگر باید پادرمیانی كند و آن نظر یا سماع را یاری دهد كه شراره عشق پدید آورد و آن قوه، خیال است. آری خیال پا در میان مینهد و نگاه عاشق را یاری میكند – اگر محبوب دیدنی باشد- یا گوش او را مدد میرساند- اگر محبوب نادیدنی باشد- و چنان صورتی از او میسازد كه گاه با صورت واقعی محبوب بسیار فاصله دارد و در حقیقت، عاشق دلداده صورتی میشود كه خود در خیال خویش آفریده است و در آتش عشق آن صورت خیالی میسوزد. «همین احتراق و سوختن است كه باعث رشد و نمو صورت محبوب در خیال میشود.»(71)
همین نیروی خلاقیت خیال است كه دم به دم بر حسن وجمال معشوق میافزاید. (72) بدینگونه آن مقدار از جمال كه به نحوی اسرارآمیز و غیرقابل توصیف، از راه چشم یا گوش قابل انتقال بوده توانست جرقه عشق را بیفكند؛ اما این عشق بود كه به مدد قوه خیال كار خویش را آغاز كرد و به تولید زیبایی و پرورش آن پرداخت و بالاخره سر از آنجا درآورد كه معشوق، بتی شیرین حركات گردید كه نه تنها خودش كه همه متعلقاتش حتی خاك كوی او و دیوار كوچههایش خوب و دوستداشتنی شد.
«از كوچه محبوب گذر كردم و مستم
گو خلق بدانند كه من كوچه پرستم»
آنچه بیان شد توصیف عشق طبیعی بود. اكنون اگر فراتر از آن رویم و به قلمرو عشق روحانی والاهی گام نهیم، تقدم شكوهمند عشق بر جمال و زیبایی به وضوح عیان خواهد شد. ابنعربی، منشأ عشق را تجلی خدا در اسم جمیل میداند(73)، اما قائل است كه سبب تجلی، خود حبّ و عشق است. (74)
در همین وادی عشق است كه ابن عربی بر اهمیت و شرافت شنیدن و سماع تأكید میكند و آن را به مراتب برتر از رؤیت و دیدن میداند. ممكن است عشقهای طبیعی و مجازی مولود نظر باشد، اما عشق به خدا، بر اثر خبر و شنیدن كلام الاهی حاصل میشود.
«حبی لغیرك موقوف علی النظر
الا هواك فمبناه علی الخبر»(75)
(گرچه غیر تو را با دیدن دوست دارم اما دلدادگیام به تو مبتنی بر شنیدن است).
نیز میگوید:
گوش عاشق میشود چشم نیز. اما بسیار فرق است میان عشق چشم و عشق گوش.
گوش، عاشق آن چیزی میشود كه وهم {یعنی خیال} من، آن را به تصویر میكشد و چشم، دلداده صورتهایی میشود كه محسوس است.(76)
بنابراین همه جمال و زیبایی را باید درون عشق جستجو كرد؛ زیرا عشق هم زیباست و هم زیبایی و جمال به وجود میآورد. وقتی چنین است باید معشوق معین را رها كرد و عاشق عشق شد. اكنون ابن عربی سخن از «عش العشق»(27) و «حبّ الحبّ»(28) میگوید و تصریح می كند كه «من عاشق عاشق شدنم».(79)
وی در ساحت بیان اهمیت و اولویت و تقدم عشق بر زیبایی معشوق تا بدانجا پیش میرود كه از «عشق بدون معشوق» سخن میگوید و قائل است كه لطیفترین نوع عشق آن است كه آدم درون خود احساس كند كه گرفتار «عشقی مفرط»(80) شده و دل از كف داده است و در آتش اشتیاقی كه قرار و آرام را ربوده است میسوزد و بر اثر شیدایی زرد و زار و نحیف گردیده و خواب و خوراك از او سلب شده است اما نمیداند كه دلبرش كیست و در فراق چه كسی میسوزد سپس اتفاقاً و در عالم كشف، صورتی بر او متجلی میشود یا شخصی را میبیند و به یكباره گمشدهاش را مییابد و دلبرش را پیدا میكند و میفهمد كه این همان محبوب اوست.(81) شیخ اكبر پس از توصیف این نحوه از عشق، میگوید: «این عشق، یكی از پنهانترین نكات دقیق است در باب اشراف و احاطه نفوس بر اشیا از پشت پرده غیب.»(82)
زیباشناسی یا زیبابینی
اصطلاح «زیباشناسی» یا «زیبا بینی» متضمن این معناست كه ما میتوانیم از راه دادههای حسی و داوری عقل به شناخت زیبایی برسیم و بر اساس مبانی فلسفی و عقلی زیبایی را تعریف كنیم و به كند و كاو در باب فلسفه زیبایی بپردازیم و سرانجام بگوییم كه زیبایی چیست؟ و چه چیز زیباست؟ مثلاً كسی كه منشأ زیبایی را هارمونی و هماهنگی اجزای یك چیز یا یك چهر میداند، بر این اساس میتواند چهرهها را به زیبا و زشت تقسیم كند. در این وضعیت اگر ما عشق و محبت را مولود زیبایی بدانیم، چند مسئله قابل طرح است. آیا فیلسوف زیباشناس پس از شناسایی و معین كردن اشیای زیبا، میتواند فتوای عقلی دهد كه باید دلباخته زیباییهایی شد كه او معین كرده است؟ آیا میتوان گفت كه اگر كسی عاشق و دلباخته چیزی یا كسی است، آن چیز یا آن شخص ضرورتاً مطابق با موازین زیباشناسی خاص آن فیلسوف، زیبا و جمیل به حساب میآید؟ آیا درباره كسی كه به چهرهای نازیبا- به حسب آن موازین خاص- دلباخته است، میتوان گفت كه در واقع، عشق او عشق نیست؟ و آیا…؟
به هر صورت ورود در عرصه زیباشناسی، پای تعلق محض بشری را با تمام لوازم و مقتضیاتش به میان میكشد و كار ادراك زیبایی و داوری درباره آن را به غایت دشوار میكند؛ از اینجاست كه در قلمرو زیبایی آثار هنری با مكاتب مختلف، دیدگاههای گوناگون، جنجالهای بسیار و مناقشات دور و دراز روبهروییم تا آن اندازه كه یك اثر هنری را عدهای در اوج زیبایی و برخی در غایت زشتی میدانند.
در سپهر عرفان ابن عربی «زیباشناسی» كه اقتضای داوری عقل محض بشری را دارد، مطابق با مبنای ابن عربی در معرفت، كنار زده میشود و جای خود را به «زیبابینی» میدهد و از نظر وی «زیباشناسی عقلانی» تنها در جایی قابل تحقق است كه پای اغراض و خواستههای نفسانی انسان در میان باشد. هر كس برحسب غرضی خاص چیزی را زیبا میشناسد.(83) اما اگر جمال، جمال كمال باشد، تنها از طریق ایمان به غیب و تسلیم در برابر سخن خدا و قول پیامبر خدا – صلوات الله علیه- متجلی میشود. زیرا جمال و زیبایی در اوج خود از آن خدای متعال و صفت اوست. پیامبرش ما را از این زیبایی باخبر و آگاه كرده و گفته است: «ان الله جمیل و یحب الجمال»(84) (خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد). زیبایی خدا، جمال ذاتی و حقیقی است و از راه ایمان به خدا و تصدیق قول پیامبر – صلوات الله علیه- میتوان به آن رسید نه از راه رؤیت حسی و فهم عقلی. آن جمالی كه میتوان از طریق رویت حسی به آن رسید، جمال عرضی است كه آدمی در چهره این و آن میبیند. حبّ مترتب بر جمال عرضی نیز حبی عرضی است و هرگز ماندگار نیست؛(85) زیرا این حبّ، تابع زیباشناسی خاصی است و اگر بالفرض زیباشناسی عقلانی انسان تغییر نكند، زیبایی چهره خاصی كه متعلق عشق و علاقه انسان واقع شد به مرور زمان زائل خواهد شد و به تبع آن، عشق نیز از میان خواهد رفت. بنابراین عشقی كه پس از زیبایی به وجود میآید، تابعی از متغیر جمال عرضی خواهد بود. تنها در حوزه جمال عرضی و عشق عرضی، میتوان سخن از زیباشناسی گفت. اما در قلمرو جمال ذاتی كه جمال خداست، تنها راه وصول به ژرفای این زیبایی و وصول به ساحات گوناگون آن، عشق به حق است. این عشق میتواند همانند یك كلید، درهای بسیاری از جمال و زیبایی را بگشاید.
خدا زیباست و چون عالم، بسط كمالات حق و ظهور اسماء و صفات خداست، پس عالم نیز زیباست چنانكه ابن عربی گوید: «العالم جمالالله»(86). آدم نیز مجموعه كمالات حق است و به صورت خدا آفریده شده است؛ پس آدم نیز زیباست. بدین ترتیب زیبایی و جمال ذاتی حق به سرتاپای عالم سرایت كرده است و عالم و آدم در اوج زیبایی آفریده شدهاند. این جمال و زیبایی، جمالی نیست كه بتوان با زیباشناسی عقلی خاص به آن رسید، بلكه باید با ایمان به زیبایی حقیقی خدا و عالم و آدم، دیده را چنان تربیت كرد(87) كه همه چیز این عالم را زیبا ببیند. به قول خواجه شیرازی:
«منم كه شهرة شهرم به عشق ورزیــدن
منم كه دیده نیالودهام به بد دیــــدن
وفا كنیم و ملامت كشیم و خوش باشیم
كه در طریقت ما كافری است رنجیدن»
وقتی خدا را زیبا بدانیم، عالم و آدم را هم كه مظهر كمالات و جمال حقاند نیز زیبا خواهیم دید و عاشق عالم و آدم خواهیم شد. عشق به عالم، عشق به خداست.(88) «هر كس به جهت زیبایی عالم، عاشق آن شود، عاشق خدا شده است زیرا مظهری برای زیبایی خدا جز عالم {و آدم} نیست و چون عالم، مظهر جمال حق است و {و جمال حق ذاتی است} پس جمال عالم، نیز ذاتی است».(89)
در اینجا ابن عربی با اشارتی به زیبایی هنری تصریح میكند كه «زیبایی صنعت {و اثر هنری{ را نمیتوان به خود اثر هنری نسبت داد، بلكه باید به صانع آن اثر و هنرمند منتسب كرد».(90)
این نكته دقیق نیز، مولود دیدگاه خاص ابن عربی در باب «زیبابینی» است والا اگر در چارچوب سیستمی فلسفی و با معیارهای زیباشناسی خاصی بخواهیم اثری هنری را مورد ارزیابی زیباشناسانه قرار دهیم باید بگوییم با صرفنظر از هنرمند، فلان اثر هنری آیا زیباست یا نه؟ اما در نگاه ابن عربی، زیبایی اثر هنری را باید از طرق جمال و زیبایی صنع اثر و صانع آن، مورد ارزیابی قرار داد. به نظر میرسد كه از نظر شیخ اكبر، میان هنرمند و اثر او رابطه هستی شناسانه برقرار است و زیبایی صانع به صنع و هنر او منتقل میشود از این رو اگر یك اثر هنری، زیباست این جمال و زیبایی در حقیقت از آن آفریننده اثر است.
عشق از دیدگاه شیخ کبیر ابن عربی-نصرالله حکمتسرزمین ایران
- آخرین ویرایش:-
- برچسب ها:عشق از دیدگاه شیخ کبیر ابن عربی-نصرالله حکمت ،